یکشنبه 23 تیر1387
چشمانـــم نیازمنــد تــو ست ؛ چشمــانت ؛ تـــا بــه آن هــا بنگـــری !
یکشنبه 23 تیر1387
یـادَت ، همچـون تازیــانــه ، روح آشفتــه ام را نوازش میکنــد بیرحمانــــه !
پنجشنبه 20 تیر1387
بایــد امشب جـایی بــرای پریـدن باشـــد بـه پـای آسمان خواهــم افتــاد بایـــد ! پ.ن.1. جایی هست ! پ.ن.2. شب آرزوهایــم آرزوست !
یکشنبه 16 تیر1387
من در پس چیزهای ساده پنهان شده ام تا بگردید و پیدایم کنید . اگـر مرا پیدا نکردید ، چیزها را خواهید یافت ، دست های شمـا آنچه را که من لمس کرده ام احساس خواهد کرد و مسیر دستان مان از هم عبـور خواهـد کـرد . .... هر واژه روزنه ای است برای یک دیــدار ( کـه اغلب به روزی دیگر می افتـد ) آن واژه واقعی است که بـرای این دیـدار پافشاری کنــد . ▪ معنی سادگـی - یــانیــس ریـتـســوس پ.ن. چـه همـه دوستش میدارم !
شنبه 15 تیر1387
همـه جــا خاموش است آرام ِ آرام مــن و تـــو تنهای تنهــا مــن و خیــال تــو تنهای تنهـــا
جمعه 14 تیر1387
ساعت از 3 گذشته بـود ؛ کم کم فضای سنگین اتاقم داشت مهیا میشد واسه آشتی کنونی با شکوه ... دنیا رو با تمامی متعلقاتش ترک کرده بــودم این بار به شدت ، بعد از 26 روز سختی ... قهر بودم قهر بــود هر 2 هم لجباز ِ لجباز ... اخمالو با ابرویی بالا برده : " میدونم قهری میبینی نمیتونــم جدا شم از ساعت 4 از شبای با تو بودن راهم ندی در رو میشکونم میام.. " شروع کــردم " اللـه اکبـر ... " تنها 2 ثانیه .. زدم زود تمومش کردم ، پاشدم ، فریاد زدم : " میدونی دوست ندارم این شکلی صحبت کردن رو ! میدونی دوست ندارم تنها سکوت باشه و پانتومیم و من جایی دیگر! میدونی دلم میخواد دل بدی بببنی چی میگم ! حالا چرا هی پاسم میدی اینور اونور؟ میدونی لجبازم ! میدونی با این همه خواستنم بزنه به سرم واسه همیشه رهات میکنـم! .... نکن خواهش میکنــم نکن ! " فکرم رو متمرکز کردم ،از اینور اونور آوُردمش اینور و باز هــم " الله اکبــر ....... " ستایش بوَد ویژه کردگار ... ایاک نعبد و ایاک نستعین ترا می پرستیم تنها و بس / نداریم یاور به غیر از تو کس/ بشو هادی ما به راه درست / ره آنکه منعم ز نعمات توست ... چشام بارونی شد در آغوشــم کشید؛ لبخنــد زد ؛ بوسید ... طعم آغوشش فراموشم شده بود ؛ 5 ماه در آغوش دیگری شبها صبح میشد " استغفر الله ربی و اتوب الیه " ... " العفو العفو " " رب اغفرلی و ارحمنی و تُب علی انک انت التواب الغفور الرحیم " آشتی ِ آشتی ؟! سرش رو تکون داد با همون لبخند دوست داشتنیش : " آشتی " ! تکیه کردم بغلش کتابش رو باز کردم شگفت زده : " بــازم یوسف ؟! " بازم همون آیه بود همون که 8 ساعت پیش باز کرده بودم .... یه دفعه با هم زمزمه کردیم " یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخـور ... " " باشه باشه صبر صبــر " با لبخندی که روی لباش بود : " دوستت دارم " ! درست مثل همون دوستت دارم هایی که دوست میدارم که مثل ِ یه بوسه میمونه که از پشت سر غیر منتظره میشینه روی لُپــِت .. : " میدونــم دوسَم داری ؛ واسه همینه سالهاست میدونــم که چــرا .... " دیگر جوابی نداد ! سکوتـش در چشمانــم خیــره شد گفت : " هیس ! " و خواب هــم مــرا بــرد !
پنجشنبه 13 تیر1387
غـم آلــوده مــرا آغــاز کـــرد مــن ِ خط خطی را بــا دستــانی لرزان و قلــمی مرکـب تمـــام کــرده !
چهارشنبه 12 تیر1387
« کَبُرَت خِیانَةً أَن تُحَدِّثُ أخاکَ حَدیثاً هُوَ لَکَ بِهِ مُصَدِّقٌ وَ أنتَ لَهُ کاذِبُ » خیانت بزرگ آن است که تو ، به برادر ایمانی خود حرفی بزنی که او گمان میکند راست است ولی به او آن را دروغ گفتی .
سه شنبه 11 تیر1387
در چشمـان تــو دیگــر جایی نمــانده برای گشتن کسی همــه مساحـت چشمهایــت را از آن خـود کـرده ام !
دوشنبه 10 تیر1387
Your Wakeful Nigh When I Was Sick![]()
بــه یــاد ِ پرستــاری اش تــا خــود صبــح گریستــــم بــی صـــدا !
یکشنبه 9 تیر1387
Paulo Coelho - The Fifth Mountain![]()
ایلیــا گفت : - من به خداونـدی خدمت کــردم که اکنـون مرا به دست دشمنانـم رها کرده است کاهن یهودی که از لاویان بود پاسخ داد : - خدا ، خدا ست . او به موسی نگفت که من خوبـم یا بـد فقط گفت : مــن هسـتـــم . او همـه ی آن چیزی است که در زیر آسمان وجــود دارد او برق درخشانیست که خانه را می سوزانـد ، و دست انسان است که خانـه را دوباره میسازد . ▪ کــوه پنجــم – پائـولـو کـو ئیــلــو
شنبه 8 تیر1387
تـــا همیشـــه تـــا زمــانی کــه غروبگاهــانــی وجــود دارد تــو را من دلتنگـــم !
پنجشنبه 6 تیر1387
هیس ! مراقب باش دخـتــر مبادا کوچکتــرین صدایــی او را بیــدار کنـــد بگذار خواب بمانـــد همچنــان !
دوشنبه 3 تیر1387
چــتر بی اعتنـــایی گشــوده ای در زیــر باران هــای چشــمانــم هیچگــاه خیس نشــده ای تــو راه سپرده ای پ.ن. تایید نخواهــد شد کامنت های " CoMmEnTs ON " !
یکشنبه 2 تیر1387
پیش از خواب ستاره ها را نمیشمارم دوستت دارم هایی را میشمارم که از تــو میشنیدم هر شبانه ها ببیـن به ستاره ها بدل شده اند امــا خواب نمیروم !
یکشنبه 2 تیر1387
دیروز بر حسب اتفاق به Paula White برخوردَم " مردم دوست دارند ماسک هایی که می پسندند به چهره بزنیم ما می خندیم میگیم خوبیم ولی درون دلمون پر ِ خون ِ همین که بگیم خداوندا من به کمک تو نیاز دارم کسانی رو سر راهمون قرار میده مردها و زن هایی رو میاره به کمک ما و در حین ناباوری میبینیم که زندگیمون عوض شده آنچه که قحطی در زندگی ما به حساب میومـد تبدیل به یک چشمه ی پر از آب شده ... " برای شنیدن حرفهایش بایـد ایمان و اعتقاداتی قوی داشت و اینکه مراقب بود برای راه گم نکردن ... گرایش به مسیح و مسیحیت دارد استادی میگفت : اینچنین صحبت های شیرین تنهـا تبلیغیست برای روی آوردن ما به مسیحیت ! اما خب اصل یکیست " خــدا " !
شنبه 1 تیر1387
همـه چیــز را میتوان پنهــان کــرد جز گامهــای تــو کـه درون مــن می پوینــد چـه میخواهنــد ؟!
شنبه 1 تیر1387
چطور می توانــم حالــم را تفسیر کنــم کــه بــه تفسیــر در نمی آیــد !
شنبه 1 تیر1387
بگـو به ستــارگانت بگــو : ترکــم نکنــند من از خــواب تنهــایی میترســم
جمعه 31 خرداد1387
خــرداد مـن محبوبـه ی زیبـای هـر سالــه ام او کـه زیبـاتر از همیشـه ام میکـرد رنگـ شومی به خـود گرفت و چه هـا که بر من نرفت پسـر بچـه ای 890 تایی رفت دختری بیرحم عزیزترینـم را به دار آویخت خــرداد مــن 10 اُمین روز اش آمـدم و 18 اُمینش رفتــم 2 ساعت تــا انتهــایت باقیست خــرداد ِشوم ِامساله ام کاش همه ات یک رویـا باشد کسی بیــدارم کنــد چشمانش بگویـد همــه چی تمــام شــد ، تنهــا یــک رویــا بــود !
جمعه 31 خرداد1387
شعــر همیشـه بــا بــاران چشمهایــم می آیـــد و تــو نیـــز ! کاش میدانستـــم ای رویــای مــن چــه پیــوندی میــان تــو و بــاران چشمهـایــم است ای رویـــا !